وای که چقدر خوش گذشت هم به من هم به ایلیای ناز نازی چهار شنبه به اتفاق داداشمینا حرکت کردیم آقا ایلیا هم که عقب ماشین واسه خودش خوابیده بودخوراکیهاشهم دوروبرش و هر از گاهی بلند میشد یه چیزی میخورد.و البته نزدیکای قم که رسیدیم گفت میخوام بیم با بیبیب دایی و سوار ماشین دایش شد نیم ساعتی توی ماشین دایش بودو دوباره گفت میخوام برم بیبیب بابا لالا بتونم واومد لالا کرد ساعت ۴ صبح رسیدیم تهران ایلیا موقعی بیدار شد که توی پارکینگ بودیم حسابی خوشحال بود بچم از زمانیکه حرکت کردیم لحظه شماری میکرد برسیم تهران فکر میکرد مثل هواپیما سریع میرسیم همش میگفت مامان هونه کایو هوف تداست؟ . ایندا هونه کایو هوف؟ و توی ماشین هم موقعی که حرکت کردیم گفت مامان الو بتن به کایو بدم داییم میایم ایلیا: الو کایو ما داییم میایم اوندا با بیبیب بابایی و شنبه همگی رفتیم .شمال آقا ایلیا که حسابی بهش خوش گذشت واسه خودش توی جنگل بازی میکرد میدوید.جواهر ده که رسیدیم خودش به تنهایی از کوه بالا اومد اجازه نمیداد دستشو بگیرم ایلیا:مامانی اودم (خودم)میام بایا(بالا) دستمو نگیر.منم زیاد بهش سخت نمیگرفتم میذاشتمش واسه خودش آزاد باشه .یه هفته شمال بودیم بعدشم که اومدیم تهران یه هفته هم تهران بودیم تولد ایلیا رو (۱۴ شهریور) خونه خاله فروزان گرفتیم . تولد ایلیا هم خیلی خوب بودو خوش گذشت کلی کادو گیرش اومد که ایلیا همون اول جشن تولدش همه رو باز کرد .کادوهای نقدیشو همه رو دادم واسش سه تا سکه خریدم .خاله فروزان خاله فرزانه مامان جون دایی رضا دایی عباس زن دایی و آوا جون مامان بزرگ و عمو رضا مرسی بابت هدیه هایی که دادید و ایلیا جونمو خوشحال کردید ایلیا عاشق کادو و هدیه است وحتما باید توی کاغذ کادو باشه .گاهی اوقات یکی اسباب بازیاش یاماشیناش میزاره توی کاغذ کادو و میده به من و مگه مامانی بیا این تادوه(کادو) بیا(برا) تو خیدم(خریدم) .قربونش برم که این قدربا محبته .
گوگولی مامان تولدت مبارک

ایلیا موقعیکه حوصلش سر میره:
ایلیا: مامان اوبم(خوبم)/ مامان نازنینم /مامان عزیزم
من:بله بسرم
ایلیا: بیا کایت(کارت) دایم
من:جانم
ایلیا: بیا قاقی موشک بازی
ایلیا خیلی کلکه موقعی که من میخوام قایم بشم یوشکی منو نگاه میکنه موقعی هم که اون قایم میشه من که میدونم کجا قایم شده و لی وانمود میکنم نمیدونمو تو اتاقا دنبالش میگردم
من: پسرعزیزم کجایی .خوشگل مامان کجایی و بعد الکی گریه میکنم یعنی بیداش نکردم
ایلیا: مامانی گیه(گریه) نکن من ایندام(اینجام) و میپره بیرون منو میبوسه .

دیگه چیزی تا تولد عزیز دلم ایلیا نازنازی نمونده .




اگه خدا بخواد قرار آخر هفته با داداشم اینا بریم تهران تولد ایلیا رو همونجا میگیریم و بعدشم قرار از تهران با مامانم اینا بریم شمال حسابی خوش بگذرونیم و بعدشم با روحیه تازه بیایم به اتفاق فرشادجونم شروع کنیم به ادامه کلاسامون . اینو یادم رفت بگم ایلیا رو از اول مهر میخوام بذارمش مهد الن توی یه سنی که احتیاج داره با همسنو سالای خودش حرف بزنه و بازی کنه و این توی روابط اجتماعیش در آینده میتونه موثر باشه .واینو هم بگم ایلیا عاشق بچه هاست و اصلا اینجور نیست بخواد بچه های دیگرو بزنه حولشون بده . واسش در مورد مهد خیلی صحبت کردم خودشم خیلی دوست داره بره . گذشته از این تنهایی تو خونه حوصلش سرمیره گاهی اوقات میشینه ۲ ساعتی مشغول میشه با ماشیناش منم توی آشبزخونه در حال درست کردن غذام میاد میگه مامانی من:بله بسرم ایلیا:مامانی استه(خسته) شدم هابم (خوابم) میاد .منم دست ازکارام میکشم میرم باهاش بازی میکنم .
بعد غیبت خیلی خیلی طولانی(8ماه)بالاخره آمدم سراغ وبلاگ بسرکم . این مدت که نبودم خیلی سرم شلوغ بود. درس داشتم اسباب کشی داشتم هم اینکه ایلیامریض بودو خیلی هم توی این مدت ضعیف شده.توی فروردین ماه که گوش دردهمراه با استفراغ شدید داشت حتی آبم میخورد بالا میاورد.ا یه هفته ایی این وضع ادامه د اشت بعدشم دوباره گلوش عفونت کرد و بعد از گلوشم بدنش اینقدر ضعیف شده بود که این دفعه حساسیتش شروع شد (عزیز مامان بمیرم واست که اینقدر اذیت شدی آمبول زدی)الانم یه ماهی میشد که خوب شده ولی حساسیتش دوباره شروع شده فعلا هم دارم واسش دارو استفاده میکنم تا دوشنبه نوبت بعدیش دوباره ببرمش دکتر .اینو هم بگم ما توی زمستون نقل مکان کردیم به طبقه بالای خونه مامان . مامانم اینا خونشون رو آبارتمان کردن که طبقه اول خودشون و طبقه دوم هم ماهستیم ایلیا هم حسابی خوشحال که نزدیک مامانم ایناست.از خوب که بیدار میشه مگه بیم هوهه ماماش(خونه) بش میگم مامان بیا صبحونتو بخور بعد برو بایین مگه نه هوهه ماماش هام( منظورش میخورم) خلاصه از وقتی بیدار میشه بایین در حال بی بیب بازی (ماشین بازی)که مامانم هم مجبور میکنه باهاش بازی کنه تا ساعت 1 شب که با زور میاریمش بالا تازه بعضی وقتاساعت 2 شب اینقدر گریه میکنه میگه بییم باهین (بریم باهین )که باباش مجبور میشه ببرتش خونه مامانم که ببینه اونا خوابن تا بعد بیاد با خیال راحت بخوابه .الانم 2هفته ایی هست که مامان واسه چکاب دکتراش رفت تهران ولی زمانیکه اینجا بود ایلیا همش بیش مامانم بود ومن هم با وقت آزادتری به کلاسام و کارهام میرسیدم .درمورد غذاش بگم که عاشق غذاهای رزیمی مامانم .مامانم بخاطر مشکل قلب و دیابتش غذای رزیمی میخوره وایلیا همیشه توی خوردن باهاش شریک .ایلیا ناز مامانی عاشق کباب مرغ وماهی و سوبهای رزیمی مامانمه . صبحونهش که طبق معمول مفصل بنیر و کره(تهه) و عسل وبینات باترو تخم مرغ و گردو (بقول ایلیا گیگو) .از خود گل بسرم بگم که خیلی شیرین زبون شده اینقدرشیرین زبونی میکنه که دل همه رو میبره دوست دارم بخورمش.دبشب دیدم برید بغلمو دستشو انداخت دور گردنم وفشار میداد گفتم مامانی چیه ؟عزیزم من خفه شدم گفت من دوستت دایم .وقتی تو بغلمه همیشه میگه من مامانمو دوس دایم منم حسابی کیف میکنم انگار دنیا رو بهم دادن منم محکم بوسش میکنم ومیگم مامان فدات بشه مامان قربونت بشه و... خیلیییییی لذت بخشه بچه زبون باز کنه و بگه مامانی من دوست دایم . اینقدر شیرین زبون شده که دل همه رو میبره.
ایلیا از توی کمد وسط مدارک دانشگاهیم یه عکس تکی ازم بیداکرد مربوط به قبل از ازدواج منم توی آشبزون در حال ظرف شستن بودم اومد گفت مامان اینو تُدا دفتی(کجا گرفتی) من: توی بارک ایلیا: من اینو ایان دیدم.
چند دقیقه بعد من در حال باک کردن لوبیا سبز بودم ایلیا مامانی اینا تیین من:لوبیا سبز بسرم من اینا نییده بودم و یه مقدار لوبیا عربی توی کاسه بود اورد گفت مامان ایناِاشبیه اینن(اینا شبیه ایناست)
بریروز ایلیا حالش خوب نبودبردمش دکتر دکتر واسش آنتی بیوتیک نوشت
امروز خوشبختانبا داروهایی که دکتر چاوش داد حال بسرم بهتر شد سرفه اش و آبریزش بینی کمتر شدولی هنوز سیناش خسخس داره امروز داروهاشو راحت خورد و اسبریش هم به راتی استفاده کرد و اذیت نکرد
ایلیای قشنگم دومین سالگرد تولدت مبارک :










جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست
جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام
وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست
عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه 
زندگیم با بودنت درست مثله بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

تولدت مبارک، تولدت مبارک 





چهارشنبه (13 شهریور )تولد ایلیا جون بود اما بدلیل اینکه روز چهارشنبه هم من امتحان داشتم هم خاله فروزان (بقول ایلیا کایی گاهی اوقات هم کاکایی) می خواستن واسه تولد ایلیا تشریف بیارن اهواز ما هم تولد ایلیا رو با یک رو ز تاخیر پنجشنبه گرفتیم البته اینو هم بگم تولد شناسنامه ایی ایلیا 14 شهریور ولی تولد واقعیش 13 شهریور . خاله فروزان چهارشنبه ساعت 7 بعد از ظهر رسیدند که بعدش به اتفاق خاله فروزان و بابایی ایلیا رو بردیم آتلیه که به مناسبت تولد دو سالگیش ازش عکس بگیریم بعدش هم من رفتم واسه امتحانم و با نمره 94 قبول شدم . خوب از روز تولد گوگولی بگم شبش تا صبح بیدار بودم هم سالاد الویه رو درست کردم هم تزئینات رو انجام دادام گفتم تا ایلیا خواب این کارارو انجام بدم ولی خوب ایلیا ساعت 3 بیدار شد دیگه نخوابید ولی خوب خدارو شکر اذیت نکرد گذاشت کارامو انجام بدم فقط میگفت ماما یایا (لالا) ایلیا عادت داره موقع خواب دست منو بگیره و بخوابه گفتم مامان من الان کار دارم بزار کارام تموم شد مریم میخوابیم. واسش کارتون گذاشتم دیگه بهونه نگرفت ولی خوب همش در حال خوردن بود سیب زمینی آبپزو مرغ و خیارشور خلاصه نزدیکای 7 صبح بود که دیگه هردومون خوابیدیم . بعد از ظهرش هم که مهمونها تشریف اوردن البته مهمونها زیاد نبودن فقط خانواده درجه یک بودن . ایلیا که حسابی ذوق زده بود کلا پسرم خیلی خوشحال میشه ببینه کسی اومده خونمون موقع عکس گرفتن قشنگ میایستاد زست میگرفت بعدش میگفت ماما اس اس (منظورش اینه ازم عکس بگیرن)قربونش بشم عاشق عکس گرفتنه همش میگه ازم عکس بگیرید میره بالا مبل میاسته میگه اس میره لبه حفاظ تختش میشینه میگه اس خوب بگذریم داشتم از تولدش میگفتم . ایلیا عاشق پفک وچیپس ولی من اصلا از این چیزا واسش نمی گیرم روز تولدش هم چیپس و پفک هایی رو که گرفته بودم بهش نشون ندادم قبل از اینکه مهمونها بیان ریختمشون توی ظرف گذاشتم روی میز غذا خوری ایلیا تا پفک و چیپس و دید با حالت خنده گفت وووووووووه سریع پرید روی صندلی و رفت بالای میز حالا نخورو کی بخور با هزار کلک از اون بالا اوردمش پایین و مشغولش کردم که یادش بره دوباره موقع عکس گرفتن همون بالای میزنشست پای ظرف چیپس و پفک منم چون تولدش بود زیاد بهش سخت نگرفتم گفتم روز تولدش ناراحتش نکنم اونم حسابی تلافی این مدت رو که نمیذاشتم چیپس و پفک بخوره درآورد . آقا ایلیا توی تولدش حسابی رقصید تا خسته میشد میاستاد بهش میگفتیم ایلیا برقص دوباره میرفت وسط میرقصید . خلاصه توی تولدش خیلی بهش خوش گذشت و هر روز با یادآوری تولد و دیدن عکسها و فیلمهاو اسباب بازیهای که واسش هدیه آوردن ساعتها شادو سرگرم و ما هم با شادی او مسروریم و دلخوش .در مورد هدیه های تولدش یادم رفت بگم خاله فروزان یه موتور شارزی خیلی خوشگل آورد من وفرشاد سه چرخه آوا و مامان و باباش ماشین موزیکال مامانم یه دست لباس مارکدارخیلی خوشگل خاله فرزانه نقدی . یه دنیا تشکر که روز تولد پسرم با اومدنتو خوشحالش کردید و دست همتون درد نکنه بابت هدیه هایی که دادید . اینم بگه پسرم از تموم هدیه هاش خوشش اومد گذاشتیم هدیه های تولدش رو خوشش باز کنه هر هدیه ایی رو که باز میکرد چنان ذوق زده میشد ومیگفت وووووووه ما هم از خوشحالی اون صد برابر خوشحال میشدیم . اینم یادم رفت بگم واسه غذا چون روز قبلش امتحان داشتم وهنوز خستگی امتحان توی تنم بودو خودمم دست تنها بودم فقط رسیدم سالاد الویه درست کنم و پیتزا هم از بیرون سفارش دادم آوردن .
تولد دو سالگیت مبارک شیطونکم![]()

پس فردا تولد ایلیاجونمه 

اما بخاطر اینکه من چهارشنبه امتحان دارم تولدش رو با یک روز تاخیر ۱۴شهریور میگیریم . واسم دعا کنید امتحانم رو خوب بدم
.گلو دردش هم بهتر شده ولی اشتهاشت خیلی کم شده با هزار کلک بهش غذا میدم اونم در حد ۲ یا ۳ قاشق دیگه نمی خوره . فقط میگه ایش (شیر)میخوام تنها چیزی رو که خوب میخوره این ۲ روز شیر میدونم بخاطر گلو دردش که نمیتونه غذا بخوره .خدا جونم زودتر پسرم رو خوب کن که توی تولدش شاد باشه و بهش خوش بگذره
.
پسرم عزیزم زندگیم جیگرم 2ساله که با آمدنت به زندگیمون نور امید دادی و با قدمهای کوچولوت شادی را برای ما به ارمغان آوردی وبا خنده های زیبات به زندگیمون زیبایی بخشیدی. انشا الله که همیشه سلامت و لبت پر خنده باشه .وبا قد کشیدنت پیشرفتت و عشقت زندگی واسم شیرینتراز روزهای قبل باشه.
قند عسل مامان سلامتی و خوشبختی و پیشرفتت آرزوی اول و آخر هر روز منه.
13 شهریور روز میلادت مبارک 






زندگیم با بودنت درست مثل بهشته
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک
تولدت مبارک تولدت مبارک

تولدت مبارک تولدت مبارک

![]()
![]()
![]()
![]()
گوگولی مامان دیروز که از خواب بیدار شد خیلی بد اخلاق بود صبحانه شو نخورد همش نق میزد
و میگفت ماما یایا (لالا). بعداز ظهرش که رفتیم خونه مامانم دیدم گونه های ایلیا قرمز قرمز شده دست زدم به گونه هاش دیدم بدجوری داغ سریع بردمش حمام دست وصورت و پاهاشو شستم خنک بشه فایده نداشت. واسش شیاف استامینوفن زدم موقتا واسه چند ساعت خوب بودولی بعد از چند ساعت دوباره تبش بالا رفت.2بار هم استفراغ داشت . شب حدود ساعت 12 بردمش بیمارستان. دکتر هم داروی خاصی نداد فقط گفت همون شیاف یا قطره استامینوفن رو واسش استفاده کن تا تبش بیاد پایین تا امروز صبح همین کارو کردم و تبش قطع شد ولی گوگولی مامان اصل هیچ چیزی غیراز شیر نمیخوره نه صبحانه نه نهار نه شام فقط میگه ایشت (شیر) میخوام اونم خیلی کم میخوره گفتم حتما گلوش عفونت کرده و چون دردمیکنه نمیتونه غذا بخوره. دوباره شب بردیمش دکتر و گفتم پزشک دیشب اصلا گلوش نگاه نکرد اگه میشه نگاه کنید ببینید عفونت داره یا نه به محض اینکه دکتر نگاه کرد گفت گلوش چرک کرده و آمپول پنی سیلین واسش تجویز کرد و ایلیای نازنینم دیروز در آستانه 2 سالگی اولین آمپول زندگیش رو تجربه کرد
(البته غیر از واکسنهاش)مامانی بمیرم برات که درد کشیدی ولی در عوض با آمپول نسبت به شربت زودتر خوب میشی . قند عسل مامان زیادم گریه نکرد فقط همون زمان تزریق گریه کرد
و بعدش سریع آروم شد .
خدا جونم این فرشته ناز کوچولومون رو زودتر خوب کن![]()
ایلیا بد جوری به پستونک عادت کرده طوری که روزا باید از دستش قایمش کنم وگرنه همش توی دهنشه شبها تا پستونک دهنش نباشه نمی خوابه و با گریه میگه می می و وقتی هم که خوابید اگه پستونک از دهنش بیوفته بیدار میشه وگریه میکنه میگه می می می می انجوری نه خودش خواب خوبی داشت نه من در طول شب چندین با ر به بهانه می می از خواب بیدار میشه واسه همین تصمیم گرفتم از پستونک بگیرمش .پریشب آوا به اتفاق مامان و باباش اومدن خونمون و خیلی اصرار کرد که ایلیا رو با خودشون ببرن ولی من دلم راضی نشد و گفتم آوا ا گه دوست داری تو بمون اینجا آوا هم با اجازه مامان باباش شب موند خونمون ایلیا هم حسابی خوشحال شد که به قول خودش آوو مونده خونمون موقعیکه مامان بابای آوا خواستن برن ایلیا دوید و دستاشو حلقه کد دور پاهای آوا وبرگشت به مامان آوا گفت نن دایی نن دایی آوو آوو (یعنی زن دایی آوا میمونه خونمون ) ایلیا خیلی آوا رو دوست داره آوا هم خیلی اونو دوست داره خلاصه ما هم گفتیم تا آوا اینجاست و ایلیا مشغول بازی با آواست از پستونک بگیریمش زیاد بهونه نمی گیره .دیروز ظهر ایلیا بهونه پستونکشو گرفت و گفت ماما ماما گفتم بله عزیزم گفت می می گفتم مامان می می اخ شما دیگه بزرگ شدید نبایدپستونک بخورید دیدم خیلی بهونه میگیره منم دور از چشمش یه قطره استامینوفن زدم روی پستونکشو دادم دستش سریع گذاشتش تو دهنشو یه دفعه اخماش رفت تو هم و بقول خوش می می رو از دهنش درآورد و پرتش کرد گفتم چی شد مامان گفت می می اخ اخ . دیگه بهونشو نگرفت واسه اینکه امتحانش کنم هر چند ساعت میپرسیدم ایلیا می می میخوای میگفت نههههههههه با اینکه پستونکش روی میز جلوی دیدش بود سمتش نمیرفت . اصلا تصور نمیکردم به این راحتی از می میش که اینهمه بهش وابسته بود زده بشه دیشب اولین شبی بود که پسرک گلم بدون می میش خوابید البته خیلی دیر .خوب درکش میکردم واقعا واسه شیطونک مامان که از 2 ماهگی عادت به پستونک پیدا کرده بود سخت بود ولی کوچولوی من اصلا بد خلقی نمیکرد و بهونه می می رو نمی گرفت واسه امتحان گفتم مامانی می میت رو میخوای گفت نههههههه گفتم واسه چی نمی خوای گفت می می اخ .فقط تند تند آب دهنش رو قورت میداد و خمیازه میکشید و خدایش هم شب خیلی خوب خوابید دیگه مثل شبای قبل نبود که شبها چند بار از خواب بیدار بشه واسه پستونک .
.مامان جون منو ببخش چیزی رو که اینهمه وابستش بودی ازت گرفتم از یکطرف هم بهت تبریک میگم که توی پروزه ترک پستونک تا الان موفق بودی امیدوارم که در تمام مراحل زند گیت موفق باشی شیطونکم ![]()
میخوام از شرینکاریهای پسرم بگم.از شیطونیهاش .تو این چند ماه چه کارایی میکرده .
اول از خوابش بگم که هنوز مثل قبل دوست داره شبها بیدار باشه بازی کنه منم که مجبورم همیشه توی بازیهاش همراهیش کنم حتی موقع موتور سواری هم دست منو میکشه میگه سوار شو منم مجبورم سوار شم اونم غش میکنه از خنده (اینم نتیجه بچه سالاری) وقتی هم که میخوابه دیگه مثل قبلا بیدار نمیشه گریه کنه فقط دم دم های صبح بیدار میشه یه شیشه شیر میل میکنه و میخوابه .شیطونکم خیلی به کتاب علاقمند خودش کتاباش رو میآره تا واسش بخونم عادت کرده قبل از خواب واسش کتاب بخونم تا بهش میگم ایلیا جون بیابخواب سریع میره کتاباشو میاره اول باید تموم کتاباش رو بخونم بعد بخوابه (کتابهای پسرم : وسایل نقلیه ـ حیوانات اهلی ـ میوه هاـ دنیای داداشی ـ نخودی ها )پسرک مامان وسایل نقلیه روکاملا میشناسه وتوی کتابش وقتی اسم یه وسیله نقله رو میگم سریع نشونم میده ایلیا جون عاشق وسایل نقلیه است بین ماشینا 206 رو از همه بیشتر دوست داره توی تعطیلات فروردین هر وقت بیرون میرفتیم هرچی 206 میدید باید نشونمون میدادحالا چرابه 206 علاقه داره واسه اینه که ماشین داییش 206 . خوب از تغذیه پسرم بگم از 20 ماهگی واسش شیر پاستوریزه شروع کردم البته قبلش شیرخودم و شیر پاستوریزه بهش میدادم منتها چون از 20 ماهگی شیرم خشک شدمجبورشدم شیر پاتوریزه بهش بدم . از غذا خوردنش بگم که خدا رو شکر خیلی خوب میخوره البته غذاهای ما رو بیشتر از غذای خودش دوست داره منم دیگه زیاد بهش سخت نمیگیرم آزادش میزارم هرچی دوست داره بخوره . بین وعدههای غذایی هم صبحانه رو از همه بیشتر دوست داره تا میبینه میخوام واسش صبحانه بیارم میدوه میره نون و عسل چیزهایی که دم دستش می آره میشینه منتظر تا من بقیه صبحانشو بیارم. صبحانش هم که حسابی مفصل (تخم مرغ- عسل ـ ـشیرـ خامه ـگردوـ حلوا شکری و ...) . اگر هم یادم بره توی لیوان شیرش نی بذارم سریع میگه نی نی . قطره آهن رو هم خیلی راحت میخوره تا میگم بیا قطره بهت بدم سریع دهانشو باز میکنه قطره رو میخوره بعدشم میگه آب آب . گوگولی من میوه های قرمز رنگ رو خیلی دوست داره عاشق هندوانه انار سیب قرمز توت فرنگی گوجه گیلاس ولی با بقیه میوه ها رابطه چندان خوبی نداره از شاه توت که اصلا متنفر نزدیکش میبرم فرار میکنه انگار لولو خورخور دیده . ایلیا جون هیچ اسباب بازی رو مثل ماشین و موتور دوست نداره بین اسباب بازیهاش فقط با ماشین و موتورش بازی میکنه وقتیکه ازخواب بیدار میشه سوار موتورشه تا موقعیکه میخوابه یعنی 12 ساعتی که بیداره 9 ساعتش سوار موتورشه حتی زمانیکه میخواد بخوابه موتورشو با خودش می بره تو تختش . هر جا هم بخوایم بریم موتورشو دنبال خودش میکشونه . وایییییییی چقدر نوشتم دستم خسته شد صحبت کردنش باشه واسه بعد فقط همینو بگم ایلیا جون بیشترکلمات رو میگه ولی هنوز جمله نمیتونه بگه . فدای صحبت کردنت بشم مامان جان![]()
سلام خوشگلم –نازنینم –عزیز دلم
مامانی واقعا شرمنده روی ماهتم که اینقدر دیر به وبلاگت سر زدم میدونم حالا میگی عجب مامان تنبلی . تو رو خدا درکم کن گلم آخه تو این مدت سرم خیلی شلوغ بود. فروردین ماه که تهران بودیم فرصت نشد. اریبهشت هم که اومدیم اهوازبازم کارای شرکت زیاد بود.خرداد ماه هم که تا الانش وقت نداشتم ولی خوشبختانه الان چند روز که دیگه از کار شرکت راحت شدم و دیگه تصمیم ندارم که کارای آنجا رو انجام بدم آخه جز اعصاب کرد کنی چیزی واسم نداشت . اینقدر اونجا زحمت بکش بعدش یکی که از نظر مدرک تحصیلی از خودت پایین تر فقط چند سال سابقش بیشتر بیاد بهت امرونهی کنه واقعا زور .من که تحمل اینجور افراد رو ندارم .حتما میگی عجب مامان قدی دارم خوب آره عزیزم من بدم میاد یکی بهم دستور بده.خلاصه هرچی بوده تموم شده واز شر این کار راحت شدم و اصلا هم ناراحت نیستم که کارم رو رها کردم .فعلا انو بزارم توی بلاکت تا بد بیام شرح شرینکاریای این 3ماهت رو بدم. قربونت بشم مامانی
برآمد باد صبح و بوی نوروز![]()
برآمد باد صبح و بوی نوروز --- به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال --- همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار --- دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست --- حسدگو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرمست ای گل کجایی --- که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و باشد --- برادر جز نکونامی میندوز
نکویی کن که دولت بینی از بخت --- مبر فرمان بدگوی بدآموز ...

شايد فرصت ديگري برايم پيش نيايد تا سال نو را تبريك بگويم لذا پيشاپيش حلول سال نو و فرارسيدن عيد نوروز را خدمت يكايك دوستان عزيزم و بازديدكنندگان وبلاگم تبريك عرض مينمايم و اميدوارم سال آينده سالي سرشار از سلامتي و شادي و موفقيت براي يكايك شما عزيزان بوده و هميشه در سال جديد سفره هايتان پر نعمت ، تنتان سالم ، دلتان شاد و لبتان خندان باشد ![]()
من و ایلیا جون وبابایی وخاله فرزانه چند ساعت دیگه عازم تهران هستیم واسه۲ هفته مهمون خاله فروزان هستیم مامانمم که پنجشنبه گذشته رفت تهران دایی عباس و خانمش وآوا جون هم هفته آینده میرن خلاصه اونجا حسابی جمعمون جمع الان زیاد فرصت ندارم مطلب بزارم تا ایلیا خواب وسایلم رو جمع کنم که خیلی دیر شده .این وروجک مگه میذاره من وسایل سفرو جمع و جور کنم هر چی جمع میکنم میزارم توی چمدون ۲ دقیقه بعد میبینم همه رو ریخته وسط اتاق . وای وای وای دیرم شده بعدا سر فرصت میام از سفرمون میگم که کجاها رفتیم .ان شا الله که در کنار خانواده سال خوبی داشته باشیدو تعطیلات به همتون خوش بگذره .
خوش باشید![]()
![]()
وروجک مامانی دلم می خواد تمام شرینکاریهات و شیطنتهات رو اینجا بنویسم تا وقتی بزرگ شدی اونها رو بخونی و بدونی چقدر دوست دارم تو تمام زندگی من هستی تو به من امید به زندگی دادی اونقدر دوستت دارم که نمیتونم یک لحظه تنهات بزارم واسه همین از کارم گذشتم گفتم وقتم رو صرف نور چشمم میکنم تو بیشتر از اینها واسم ارزشمندی .اگر بخواستم کارم رو ادامه بدم باید میذاشتمت مهد اونموقع دلم آروم نبود وعذاب وجدان داشتم .عزیزمامان نمیدونی با وجود تو من چقدر احساس خوشبختی و غرور میکنم وقتی تو رو در آغوش میگیرم احساس میکنم تمام دنیا مال منه .تو هدیه زیباو دوست داشتنی هستی از طرف خدا به من و بابایی که باید قدر این نعمت رو بدونیم خدا جونم هیچوقت این نعمت زیبا و دوست داشتنی رو از ما نگیرو همیشه دعا میکنم برای پدرو مادرهایی که از نعمت بچه محروم هستند که خدا این نعمت دوست داشتنی رو به اونها هم عطا کنه خدا جونم صد هزار مرتبه شکر به خاطر این گل زیبایی که به ما بخشیدی![]()
...
عزیزمامان آخه چرا اینقدر به وسایل خطرناک علاقمندی یه لحظه که ازت غفلت کنم بلایی
سرخودت می یاری همش دنبالتم وقتی آروم هستی و صدایی ازت شنیده نمیشه میدونم یا داری کار خطرناکی میکنی یا خرابکاری . به وسایل برقی(اتو/جاروبرقی/سشوار/لباسشویی)پریز برق خیلی علاقمندی.
زیاد به اسباب بازی علاقه نداری ولی عاشق وسایل برقی هستی چرخ جارو برقی رو مثل فرمان ماشین میگیری تودستت و میگی بوووو(مثلا داری ماشین می رونی)اگرفراموش کنم درپوش برق بزنم سریع میری دوشاخه کامپیوتر یااتو میزنی تو برق یکی از کارهای خطرناک دیگه که انجام میدی تا چاقویی رو میبینی سریع برمیداری انگشت نازنینت رو میزاری نوکش میگی اوف اوف واسه همین هروقت بهت میوه میدم چاقو یکبار مصرف می یارم تا یک موقع خدایی نکرده زبونم لال دست کوچولوتو نبره .باز خدارو صدهزار مرتبه شکر که یکی از عادتهای بدت رو ترک کردی اونموقع که تازه یاد گرفته بودی بایستی سرپادوست داشتی از میزو صندلی بری بالابایستی سرپا و دستاتو ول کنی .
چند روز پیش با بابای رفتیم خرید من داشتم لباس پرو میکردم وشما رو سپردم به بابایی وقتی از پرو اومدم بیرون دیدم نیستی به بابایی گفتم پس ایلیا ؟ بابایی باتعجب گفت همین الان اینجا بود
در عرضtثانیه غیبت زده بود سریع اومدم ازفروشگاه بیرون نگاه کردم به چپ و راست دیدم نیستی دیگه داشتم دیوانه میشدم
گفتم در عرض 3یا 4 ثانیه چطور غیبت زده همین طور که داشتم با نگاهم دنبالت میگشتم دیدم از مغازه کناری اومدی بیرون تا منو دیدی اشاره کردی به سطل زباله وگفتی ددد(در سطل زباله رو باز کن ) وقتی دیدمت یه نفس راحتی کشیدم مامان جان رعایت حال ما رو بکن نمیگی مامان و بابا از ترس سنکوب میکنن
.
خدایا مراقب این فرشته نازو کوچولوی ما باش![]()
![]()
![]()
امروز صبح هرچی صدات میکردم از خواب بیدار بشی ببرمت واکسن بزنی بیدار نمیشدی تو حالت خواب لباس تنت کردم .گفتم ایلیا جون میخوایم بریم بیرون تا کلمه بیرون روشنیدی یهو از خواب پریدی سریع رفتی دم در ایستادی .شیطونک مامان بعد از واکسن فقط چند ثانیه گریه
کردی وسریع آروم شدی (مامان قربونت بشه که اینقدر آقا شدی دیگه گریه نمیکنی
) .
ساعت 10 اومدیم خونه صبحانه خوردی و خوابیدی . 1 ساعت بعد که بیدار شدی دیدم خیلی بی قرارمیکنی![]()
و دستت رو روی پات (محل واکسن ) میذاری و میگی اوف اوف مامانی بمیره برات که داری درد میکشی نازنینم
.
اینهم چکاب 18 ماهگی :
قد: 84
وزن:400/11
دور سر:50![]()
پسر گلم در حال حاضر 14 تا دندون داری . وای که چقدر برای دندون درآوردنت اذیت شدی شب که میخوابیدی چندین بار از خواب میپریدی و گریه
میکردی باید بغلت میکردیم قدم میزدیم تا آروم بشی غذا نمیخوردی وزنت کم شده بود ولی خدا
روشکر الان خیلی خوب شدی هم غذا خوردنت خوب شده هم وزنت و هم خوابت دیگه مثل قبلا نیستی از خواب بپری گریه کنی وقتی خوابیدی 12 ساعت فیکس می خوابی البته الانم هنوز دیر میخوابی میخوای تا صبح بیدار باشی و بازی کنی بیچاره بابایی که وقتی میخوابه چه بلاها که سرش نمی یاری . میزنی تو صورتش / رو شکمش میشینی و میپری هوا/ موهاشو میکشی/ پستونک رو میذاری دهانش خلاصه با این بلاهایی که سرش میاری که نمیتونه بخوابه بعد ش هم که بیدارش کردی دستشو می کشونی طرف اتاقت یعنی بریم بازی کنیم
.(وای که چقدر شیطون شدی نازنینم
)
جدیدأ چشمک زدن رو هم یاد گرفتی (مامان جان این قرتی بازیها چیه
)اینقدر قشنگ چشمک میزنی که آدم دوست داره بخورتت![]()
دیروزرفتیم عکاسی از ایلیا خان عکس بگیریم اگه بدونید این وروجک چکار میکرد؟منو وباباشو خاله فروزان حریفش نمی شدیم آقای عکاس تا میخوست عکس بگیره وروجک روی زانو مینشست دوباره تا میخواست ازش عکس بگیره بلند میشد می ایستاد وشروع میکرد دویدن حسابی بازیش گرفته بود این کارو 10 بار تکرار کرد . منو وبابایی و خاله فروزان همچنان در پشت سر آقای عکاس در حال شکلک درآوردن بودیم که ایلیا خان یه نیم نگاهی به ما و دوربین بکنه وآقای عکاس ازش عکس بگیره ولی این شیطون خان دست ما رو خونده بودو مارو همچنان به بازی گرفته بود و قتی می دید آقای عکاس میخواد ازش عکس بگیره آروم می ایستاد و یکدفعه شروع میکرد دویدن دوباره برمیگشت سر جای اولش آروم می ایستاد(یعنی من آماده ام عکس بگیرید) آقای عکاس که حسابی خسته شده بود تا میخواست عکس بگیره روز از نو روزی از نو می نشست یا شروع میکرد دویدن خلاصه با هزارزحمت دو تا عکس ازش گرفتیم و وقتی ازش عکس میگرفت صدای فلش رو درمیاورد میگفت خو
.
عزیز دلم پارک هفت جام و میدان نخل رو خیلی خوب میشناسه وقتی با ماشین از اونجا رد میشیم میگه آب آب منظورش آب نماهای وسط پارک و میدون نخل جالب اینکه وقتی آب نماها قطع هم باشند و از اونجا رد میشیم بازم میگه آب آب از روی پل کیانپارس هم که رد میشیم میگه آب آب(منظورش اینه که پایین پل آبه )
دیروز داشتم با تلفن صحبت میکردم نزدیک بخاری ایستاده بودم دیدم وروجک منو از جلو بجاری می کشونه عقب میگه بووووو بوووو(منظورش اینه بخاری داغ بووووو میشی )منم عمداً میرفتم کنار بخاری
اونم جبغ میزد بووووووو منو میکشوند کنار( قربونت بشم که اینقدر بفکرم هستی ![]()
).
راستی این کلمات ایلیا رو از قلم انداخته بودم :
بابا =بَع بَع ![]()
![]()
من=مَ
عمو=اَم
کل حیوانات (باستثناء اُلاغ)= خوو خوو
اُلاغ وکوالا =یَه یَه یَه
خلاصه این ایلیا گل مامان یه فرهنگ لغت مخصوص به خودش داره که فقط ما ازش سر در میاریم . حالا منظور ایلیا جون از یَه یَه یَه چیه و چه ربطی به الاغ داره
؟ وروجک ما یه الاغی داره از این عروسکای موزیکال که باطری( باتری= فارسی را پاس بداریم
) میخورن .این الاغ ترانه میخونه ومیرقصه اول ترانه هم میگه یه یه یه واسه همین ایلیا به الاغ میگه یه یه یه . حالا متوجه شدید فلسفه یه یه یه چیه
؟
امروز داشتم از روی کتابش حیوانات رو بهش نشون می دادم هر حیوانی رو بهش نشون میدادم میگفت خوو خوو تا رسیدم به کوالاگفتم ایلیا جون اگه گفتی این چیه گفت یه یه یه
اگه حدس زدید چرا ایلیا به کوالا میگه یه یه یه
؟ واسه اینکه کوالا والاغ هر دوشون رنگشون طوسی
(فدای پسر باهوشم![]()
)
ایلیا چند روز کلمه خوو خوو رو خیلی بکار میبره توی خیابون گربه میبینه میگه خوخو. کبوتر میبینه میگه خوخو. توی روزنامه یا تلویزیون عکس حیونی رو میبینه میگه خوخو داره کارتون نگاه میگنه تا یه حیونی رو مببینه میگه خوخو .
30بهمن چهارمین سالگرد ازدواج من و فرشاد جون بود منتها با این وروجک شیطونی که ما داریم اصلآهیچ وقتی برام نمیذاره که سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیریم قبل از اینکه ورجک ما بدنیا بیاد سالگرد ازدواجمون و روز تولدم رو جشن میگرفتم و دعوتی میدادیم ولی الان یکسال که دیگه خبری از جشن تولد منو سالگرد ازدواجمون نیست و فقط واسه همدیگه هدیه میخریم اخه عزیز دل مامان نمیذاره هیچ کاری بکنم تا میخوام برم تو آشپزخونه بدو میاد سراغم تا مبینه من دارم ظرف میشوم شروع میکنه به نق زدن و دست منو کشیدن تا میخوام غذا درست کنم میبینم پشت سرم ایستاده بازم دست منو میکشه میبره تو اتاقش که باهاش بازی کنم . خونه رو تمیز میکنم اسباب بازیاشو جمع میکنم میبینم در عرض t ثانیه دکوراسیون خونه رو بهم میریزه .میبرمش با هزار دردسر می خابونمش خیالم راحت که خوابیده میرم توی آشپزخونه که غذا درست کنم بر میگردم مببینم دوتا چشم سبزکوچولوبا یه نگاه ناز و لبخند ملیح پشت سرم تا نگاهش میکنم بازم دست منو میکشه که بریم. بی خیاله غذا درست کردن میشم پسرمو بغل میکنم بوسش میکنم یه لبخند با هزارتا قربون صدقه تحویلش میدم اینقدر بوسش میکنم که جیغش درمیاد (مامان فدات بشه عزیزم![]()
![]()
) خودتون قضاوت کنید ببینید با این پسرک شیطونی که من دارم وقتی برام میمونه که جشن بگیرم و مهمونی بدم
؟ روز سالگرد ازدواجمون تصمیم گرفتم برم واسه فرشاد هدیه بخرم دیدم تلفن زنگ خورد جواب دادام دیدم فرزانه جونه و بعد از احوال پرسی گفتش شب بیاین اینجا منم از همه جا بی خبر گفتم دارم میرم خریداگر وقت کردم حتمآ می یایم خلاصه بعد از اینکه هدیه فرشاد رو خریدم و شام هم بیرون صرف کردیم تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان وقتی رفتیم دیدیم همه هستن براینکه سوپرایز باشه بعد از ظهرش فرزانه رفته بود میوه و کیک و شیرینی خریده بودو خلاصه ما هم حسابی ذوق زده شدیم (دستتون درد نکنه فرزانه جون که زحمت کشیدیدو این روز بیاد ماندنی رو واسمون جشن گرفتید )مامانم و فروزان جون که توی جشن نبودند و تلفنی سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفتن . منو فرشاد از همگی شما (مامان /فروزان /فرزانه /عباس /افسانه/رضا/آیت/آوا جون )تشکر میکنیم که زیباترین روز زندگیمون رو چه حضوری چه از طریق تلفن و smsتبریک گفتید.
خدایا تورو شکرمیکنم بخاطر لطفی که به من داشتی ویه شوهر خوب و یه فرشته ناز کوچولو بهم دادای.
فرشادجون منو ببخش بعضی وقتها با ایرادها و بهونه های الکی ناراحتت میکنم (البته شیرینی زندگی همین بهونه گیریاست
)
فرشاد عزیزم یه دنیا دوستت دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
راستی داشت یادم میرفت خاله فروزان و مامان ایران امروز ساعت 12:30 دقیقه بامداد رسیدن اهوازو واسه ایلیا یه قطار وواسه من یه تاپ هدیه اوردن ایلیا2ماهی میشد که مامانم و فروزان رو ندیده بود وقتی دیدشون خیلی خوشحال شد یه حالت خجالت و لبخند روی لبش بود وهمش نگاهشون میکرد تموم بازیای رو که دوماه پیش با خاله فرزان میکرد یادش بودتا رسیدیم دست فروزان رو کشید بریم پشت پرده قایم بشیم این بازی مورد علاقه ایلیا با خاله فروزان که 2ماه پیش انجام میداد و هنوزم یا دشه . دستگاه فشار خون مامانم هم که یادش بود مامانم بهش گفت ایلیا برو دستگاه فشارم رو بیار سریع رفت اوردش جالب اینکه درست یادش بود که چه جوری باید فشار بگیریم دست کوچولوشو میذاره توی کاف و دکمه دستگاه فشار رو میزنه( مامان قربونت بشه که اینقدر باهوشی![]()
). وای چقدر طولانی شد خوب واسه امروز کافیه .
سلام
بالاخره وقت پیدا کردم بیام یه سر به وبلاگ گل پسرم بزنم وروجک مامان در ۱۳/۶/۸۵ ساعت am7:20 در بیمارستان البرز با وزن 450/3 قد 52 دور سر 35 متولد شد الان ایلیا جون من یکسال وپنج ماه و چهارده روزش پسرم دیگر تمام جملات ما رو می فهمه هر کاری بهش بگیم انجام میده توی کارای خونه هم به من کمک میکنه مثلآ غذا که میخوره ظرف غذا و لیوانشو میبره میذاره روی کابینت اگه از غذاش بیوفته روی زمین برمیداره مده به من یا میگه ای ای یعنی اینو بردار. دیروز ایلیا جون دست منو میکشید سمت اتاقش میخواست یه چیزی نشونم بده رفتم تو اتاقش گفتم چی میخوای دیدم یه جایی رو نشونم داد گفت ای ای نگاه کردم دیدم از غذاش ریخته روی زمین و مورچه دورش جمع شده گفتم حالا چه کار کنم مامان دیدم ایلیا گفت بوووووویعنی جاروبرقی بزن(قربونت بشم که اینقدر با هوشی).البته بوووووو در دایره لغات ایلیا چند معنی داره بووووووو=جاروبرقی/ماشین/میکسر/آبمیوه گیری که ما با توجه به جای بکار بردن اون در جمله معنیشو می فهمیم مثلااگه توی خیابون بگه بوووو منظورش ماشین اگه آشغالی روی زمین ببینه بگه بووووووو یعنی جاروبرقی بزن .
دایره لغات ایلیای وروجک:
مامان=ماماما
آب=آب
در=دَدَدَ
ساعت=اَت
عکس=اَس
بخاری=اووف
ماشین=بوووو
من الهام هستم مامان ایلیا قبل از اینکه این وبلاگ رو شروع کنم از فروزان عزیز تشکر میکنم که زحمت ساختن این وبلاگ رو کشیدن و اونو به ایلیا جون و من هدیه کردن گرچه زودتر از اینا باید می او مدم ازت تشکر میکردم ولی بخدا فرصت نکردم منو ببخش خیلی خیلی شرمندتم(از طرف مامان الهام )![]()
![]()
![]()
خاله جون مرسی که این وبلاگ رو برام ساختی گرچه مامانی تنبلی کرده تا حالا توش مطلب نذاشته از این به بعد خودم وبلاگمو آپ میکنم ( از طرف ایلیا) ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ایلیا دوست داشتنی وقشنگم ![]()
این وب لاگ رو به تو ومامان عزیزت تقدیم میکنم به این امید که وقتی بزرگ شدی خاطرات قشنگی
رو در آن مرورکنی .
![]()
خیلی دوستت دارم ![]()
![]()
